تبلیغات
دل تنهای من






دل تنهای من

مهر صفا عشق

درود بعد 17 روز اومدم مادرم رو دیدم  چیزی برای گفتن ندارم اما خوشحالم که تموم شد 
مادر رفیق بی کلک 


[ چهارشنبه 11 دی 1392 ] [ 07:30 ب.ظ ] [ دل تنها ] نظرات

درود بر همه شما دوستان عزیز 
مدتی بود چیزی آپ نکرده بودم اما این بار زمانی دارم آپ می کنم که تا بیست دقیقه دیگه  می خوام  از خونه بیرون برم و برای اولین می خوام تجربه رفتن به سربازی رو به دست بیارم  آخه منم سرباز شدم باید دیگه برم سربازی درسته، که دو سال پیش باید می رفتم ، اومدم خونه خواهرم  تا از این جا برم . خواهرم هم بیدار شده می خواد صبحانه برام درست کنه . من که نمی خورم  چون سیرم . 
 برام دعا کنید  همه شما عزیزان رو به خدای بزرگ می سپرم 
راستی تصمیم دارم یک رومان جدید تو دوران خدمتم بنویسم . 
دلم برای همه  تنگ میشه دوستون دارم 


[ سه شنبه 21 آبان 1392 ] [ 05:34 ق.ظ ] [ دل تنها ] نظرات

دو شمع پر فروغ در مقابل دیدگانم است که آرامش بی توصیفی را با این آهنگ برایم به ارمغان
می آورد .
سال جدید را پیش به همه شما عزیزان تبریک می گویم، وامید وارم که سالی باشد پر از نشاط و انرژی ،که بتوانیم با پشتکار و ایمان به خود ،و یاری خداوند مهربان ،همه آنها را به سرانجام برسانیم


زندگی را باید آموخت  ،و بعد آهسته آن را آغاز کرد

ای شب مهتابی

ای سکوت شب تنهائی

ای خلوت دل رویایی

چه کنم با این همه احساس درون

که تپش قلبم را دوچندان می کند

مرا طعمه گرگ بیابانها می کند

آواره ی  کوچه  بازر این ، خیابانها می کند

چند شبیست که دلم خوشست به  فروغ چند شمع

که از دکان بازار می خرم

سردی روح با احساس را با او گرم می کنم

ظلمت شب های با احساس را با آن روشن می کنم

پائیز 90

 

 

تشکر از استاد مونیری که  شوق نوشتن را در من آمیخت

 





[ شنبه 19 اسفند 1391 ] [ 05:31 ب.ظ ] [ دل تنها ] نظرات

 


[ پنجشنبه 14 دی 1391 ] [ 01:38 ق.ظ ] [ دل تنها ] نظرات

مدتی است که دستهایم به قلم نمی رود....... تا احساس درون خویش را خالی نمایم....... حال زمان یازده
وچهل و پنج دقیقه را نشان می دهد. نور مهتاب از پشت پنجره معلوم است ..امشب آسمان  ستاره دارد.
ای........بازوی دست راستم نمی دونم چرا کوفته شده و کمی درد می کنه.... اصلا حس و حال ندارم
نمی دونم چرا..؟ فردا ساعت یازده و نیم ظهر برایم سرنوشت ساز است.... دلم انگار کمی گرسنه است و   می گوید غذا.......... لحظه هایمان برایمان خاطره می شود........
                               چه می خواهم چه می جویم در ین زندگی ؟
      نه شعر و یا ...س و شعر نمیاد بریم 

 



[ سه شنبه 12 دی 1391 ] [ 12:41 ق.ظ ] [ دل تنها ] نظرات



                 شب یلدات مبارک باشه .   زندگی هم به کامت باشه
                         آسمونه دلتم پر از ستاره
                         اگه دلت خزونه  خزونه دلتم پر از گل یاس و نسترن
                          ای خدا کاری بکن تا تموم این آدما دلها شون خندون باشه
                        تمام وجودشون پر از احساس و عشق  باشه
                          ............................................


              خیلی وقت بود تا دست به قلم نبرده بودم . یادش بخیر اون موقع که برای هر دیدی و احساسی که داشتم ترانه
می نوشتم .اما باز امشب می خوام این سوکوت رو بشکنم و ترانه ای به اسم مدم تنهائی من" رو بنویسم

دل تنها دوم دی
1391

امشب شب میلاد است

شب محبت و عشق و میثاق است

شب رحمت بر پاک دلان است

شب فروغ دل ایرانیان است

فرخنده باشد شب یلدای شما

تقدیم به تمام ایرانیان


یلدا 1390




[ جمعه 1 دی 1391 ] [ 11:15 ب.ظ ] [ دل تنها ] نظرات

تازه از خواب بیدار شدم کمی سر درد دارم . نمی دونم چند ساعت خواب بودم . زندگی رو !!جای خنده داره بخدا توی لحظه ای شب میشه و تو یک لحظه دیگه خورشید طلوع می کنه . در این لحظه بابام داره حرف
 می زنه و میگه توی این دنیا کسی بدرد آدم نمی خوره . تنها کسی که بدرد آدم می خوره خدا هست . با کسی نگردید . و با تکیه با انرژی درون خودتون و توکل به خدا زندگی خودتون رو بگذرونید. در این لحظه گفت: بالاتریت خدمت خدمت به خلق است . از وقتگی که بیدار شدم . دیدم پای تلویزیون نشته و تلویزیونم یک آهنگ محلی قدیمی داره پخش می کنه
. داره میگه به طرف معنویت برید . تا قوه مغناطیسی روحتون قوی بشه تا جادو و طلسم به شما اثر نکنه . راست میگه همه چی آخر به خدا ختم میشه . ای خدا .......................
راه خدا برید . نکنه غیبت کنید. آخرین گفته های پدر من که هنوزم داره حرف میزنه اما دیگه من برم



[ یکشنبه 19 آذر 1391 ] [ 12:40 ق.ظ ] [ دل تنها ] نظرات

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


[ پنجشنبه 20 مهر 1391 ] [ 06:23 ق.ظ ] [ دل تنها ] نظرات

سلام پیش خودم  گفتم بهتر رومانم رو تموم کنم رفتم سراغ دفترم . 
بعد یک سال رومان نیمه تموم خودم رو باز کردم . 

نمی دونم چرا دلم به کار نمیره نمی تونم تایپش کنم . تا اینجا تایپ کردم . بخونید و نظر بدید .

هوا سرد شده بهتر که بریم خونه.

نه من این سرما رو دوست دارم. اگه تو سردته برو خونه این سرما من رویاد قدیم ها می ندازه .

 زمانی که بچه بودم تو حیاط خان جون با بچه های فامیل بازی میکردیم . بعد سی سال انگار همین

 دیروز بود. چه زود گذشت توی یه چشم بهم زدن سن رسید به چهل .

 ای خدا دلم باز گرفت . حمید دلم برای مادرم تنگ شده

حمید:بس کن ندا جان باز می خوای افسرده بشی فراموش کن دیگه خاطرات گذشته رو .دوست

 ندارم باز غم گین بشی عزیزم

ندا:مگه میشه کسی  خاطرات خودش رو فراموش کنه. خاطرات هرکسی تا آخر عمرش با هاش

 می مونه. حالا چه خوب. یا بد

حمید: درسته ولی توبا مورور کردن اونها باز غم گین و

افسرده میشی من هم نمی خوام تو رو این جوری ببینم.

بیا بریم خونه برف گرفت.  ندا:باشه بریم

اونها از روی صندلی که رو به استخر خونشون بود بلند شدن وبه طرف خونه رفتن .ندا بر روی

 صندلی کنار شومینه نشصت و به آتیش درون شومینه نگاه می کرد وبه فکر فرو رفت

حمید با دو فنجان قهوه به سمت ندا رفت 

 حمید:بیا بخور آروم میشی

 ندا:ممنونم عزیزم چرا تو زحمت کشیدی می گفتی خودم میرفتم می آوردم.

 حمید:چه زحمتی گلم به چی فکر می کردی دیدم که به فکر

 فرو رفتی چنان  داشتی به شومینه نگاه می کردی که حتی پلک هم نمی زدی


نگفتم دیگه  به  گذشته فکر نکن!این جوری هم خودت افسرده میشی هم من


وقتی تو رو این   جوری می بینم ناراحت میشم.


ندا:حمید جان به چیزی فکر می کردم که از زمان جونیم دارم بهش فکر می کنم


حمید:به چی؟


ندا:به دادا  شم    فکر می کردم

 



[ دوشنبه 17 مهر 1391 ] [ 12:46 ق.ظ ] [ دل تنها ] نظرات


نمی دانم نمی دانم چرا امشب نمی خوابم 

چو من گویم فرا خوانید 

چو من گویم فرا خوانید 

ز آن ساقی که ریزد می دراین  جامم

که ریزِد  می  در این جامم


نمی دانم نمی دانم چرا امشب نمی خوابم 

چو من گویم فرا خوانید

 ز  آن ساقی که ریزد  می  در این جامم

تنگ شراب ساسانی با نقش دیونیسوس (خدای شراب در اساطیر یونایی)،



[ یکشنبه 16 مهر 1391 ] [ 10:19 ب.ظ ] [ دل تنها ] نظرات

می گویند که دنیای بزرگی داریم و.اما هیچ کس نمی داند که همین دنیای بزرگ چقدر کوچک

 است.

انسانها در کنار هم گذر زمانشان به سرعت سپری می شود اما خود نمی داند

روز شان شب می شود و بهار ها می آیند و زمستان  زمین را سفید پوش می کند. اما باز

 نمی دانیم دنبال چه هستیم

در این بامدادشب خیلی روحم آشفته است به طوری که اگر هم پادشاهی این جهان را 
هم به من دهند آرام نمی شود.


تولد+مرگ=تولد این را به خوبی می دانم که هر انسانی به مدت پنجاه هزار سال در زمین

 متولد می شود وهمین مقدار هم مرگ دارن تا خود را پیدا کنند .تا بدانند که باید دنبال چه باشن

خیلی جالب است پنجاه هزار شخصیت گونا گون پنجاه هزار عدد زندگی های متفاوت

جالب است نه . آری خیلی جالب هر کس وقت خود را می گذراند . دکتر مهندس دزد و..هر

 کدام به طوری به هر حال می گذرد. 

می خوام بخوابم دستام خسته شدن




[ یکشنبه 26 شهریور 1391 ] [ 12:46 ق.ظ ] [ دل تنها ] نظرات

سلام دوستان امروز می خوام براتون یکی از پر احساس ترین ترانه های  دوستم دل تنها رو که تو شب پشت پنجره نشسته بود. رو برا تون تو وب لاگش قرار بدم . آخه دفترش دست منه که داده براش تایپ کنم تا مجموعه شب های تنهائی رو تکمیل کنه
می خوام نظر تون رو در رابطه با این ترانه بودونم 

این وقت شب یهوئی دل تنگی اُمده سُراغم

دل تنگی های بیجاء 

اومدِ باز سُراغم
دل تنگی ها یه احساس بی داد کرده دادم 

رفتم پشت پَنجره 

از اُون نگاهی کردم به جاده مهربونی 

دختر های تن ناز رد می شدن با احساس

میون ابر های تاریک جنگ و جدالی بر پاست

تو آسمون بی ستاره انگار هنوز امیدی برجاست

بارون گرفته این بار ی بارون بهاری 

خیره شدن به بارون دلتنگی مو اوج میده
ای دل پر احساس از این دنیا چی می خوای

ادامه ترلانه در البوم جدیدخواننده ایرانی...........
با تشکر فرشاد



[ جمعه 24 شهریور 1391 ] [ 08:41 ب.ظ ] [ دل تنها ] نظرات

باز دفترم را می گو شایم تا چیزی بگویم پس تا آخر بخونید و نظرتون رو بدبد چون این یکی دیگه خیلی احساس توش هست وبا همون رنگ هئی که تو دفترم نوشتم تایپ می کنم.امید وارم که بتونم خوب تایپش کنم تا خوب برید تو عمق

خدایِ اشک

باز دل تنگی ,باز ریزش اشک بر گونه هایم.

باز تنهائی, باز غصه های شبانه, امشب سوز دلم

 انگار بیشتر از شب های دگر است

نمی دانم روزگار چرا احساس تنهائی را برایم انتخاب نمود

ای روزگار نمی بینی چگونه همانند ابر بهار اشک

 می ریزم .

خدای اشک کجاست؟

تا به استقبالش بروم تا از درد بی وفائی برایش
 بگویم. 

وبا هم کویر را سیراب کنیم, کویر خوشحال باش چون

 که آسمان تو برانی است.

کویر شادمان باش چون که کسان هیچ گاه تو را دیگر

 برای خشکی و بی آبی سر زنش نخواهند کرد

من با خدای اشک ها به انجا می آییم


[ یکشنبه 19 شهریور 1391 ] [ 01:53 ق.ظ ] [ دل تنها ] نظرات

سلام می خوام از خودم بگم, چون کسی جز خدا من رو هنوز نمی شناسه.
من داوود متولد 1368.11.19 , از وقتی که یادم میاد بچه ای شلوغی بودم و همیشه سخنران تو کلاس درس, از چیزائی تعریف می کردم که واقعیت داشتن اما همه فکر می کردن که خالی بندی می کنم. با همه بحث می کردم .یادمه زمانی که معلم می خواست امتحان بگیره بچه کلاس دست به دامن من می شدن که برم با معلم سر صحبت
 رو باز کنم

 و حسابی وقت کلاس رو بگیرم, تا معلم درس از کسی  نخواد.
منم که چون کتاب زیاد می خوندم و اون زمان درباره هرچیزی که فکرش رو بکنید اظلاعات داشتم , تاز ه اینم بگم میرفتم درباره اون چیزی که معلم خوشش میومد بحث می نداختم , تا حسابی وقت کشی بشه .
 یک روز یاذم میاد با دوستم تو جوب آب یک سفال شکسته پیدا کردیم, و چون زنگ آخر تاریخ جغرافیا داشتیم ,خوراک معلم بود اون کوزه شکسته,  چه بحثی انداختم اون موقع , که گفتم این کوزه برای قبل هخامنشیانه و اونم  که 
می گفت نه برای دوران اسلامیه ,یادم میاد معلم لای کتاب رو باز نکرد هیچ ,حتی زنگم خورده بود, تو راه هنوزه داشتتیم بحث می کردیم .اون موقع من سوم راهنمائی بودم . یادش بخیر  
بگذریم ما سه سال تو سوم بودیم تا تونستیم سوم یا سیکل رو بگیریم . آهای خنگ خودتی, نه گفتم که ,به فکر همه چیز بودم بجزء درس 
تو کلاس درس زمانی که معلم درس میداد یا من خواب بودم یا داشتم طرح های اقتصادی خیلای رو تو دفتر م می نوشتم

همش دنبال یک راهی بودم که زود پول دار بشم . آخه اون موقع سرگذشت بنیان گذار شرکت ماکروسافت رو خونده بودم . که با هیچ کارش رو شروع کرد و اما حالا یکی از پول دارهای این  زمین شده بود.
 من همش به فکر خیال پردازی و ایده پردازی بودم 
 راستس اینم بگم من تو ادبیات فارسی خیی ضعیف بودم همیشه 
املاء تک می گرفتم .

تا این که بزرگ شدم و روزگار طوری شد که قلم وکاغذ شده بود مونسم  . 
بگذریم  ادامه باشه برای بعد چشام در د گرفت.


[ شنبه 18 شهریور 1391 ] [ 01:11 ق.ظ ] [ دل تنها ] نظرات

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

سلام .وای چقدر  دلم تنگ شده بود 

برم دفترم رو بیارم تا یک چیزی براتون بزارم. چه خوب می شود تا یکی

  رو داشتم این کارها رو. می کرد  تا من خسته نشم . 


من ز این دنیا چیزی ندیدم
  
کاویدم زمی را در بحر گنج ها

اما جز خاک هیچ ندیدم

خیال آبادانی این جهان بود در سرم

اما جز سراب هیچ ندیدم

دنیا را گشتم در باب دوست 

اما جز خود کس ندیدم

 حادثه ها کی رعد زنند ای خدا

 جز حادثه قلم در روزگارم هیچ ندیدم

او  مرا مونس بود و دلیل در اوج سکوت خود

تا  ز درد تنهائی نمیرم

با نظر هاتون من رو خوشحال کنید دوست تون دارم 


[ شنبه 18 شهریور 1391 ] [ 12:46 ق.ظ ] [ دل تنها ] نظرات

تعداد کل صفحات : 4 ::     1  2  3  4  



      قالب ساز آنلاین