تبلیغات
دل تنهای من - رخسار






دل تنهای من

مهر صفا عشق

درد بیماری

خود بیمار رو چشم اُمید به که جویم

دل تنها بود و  ز کس نیامد به دیدار

مانند شمع شعله وجود آب می شد 

دانستم ز بیمارم و هیچ کس نداند

 در دنیا فانی هر کس را به رخساره او بینند

ز باطن کاری نیست هر چه خواهد باشد

جلال رخسار کافیست

درد است می روم ز یغما که چشمم دگر 

به کسان نیافتد که با نگاه خود

 صد ها سخن نا پسند به رخسار گویند

فقط جام  می  خورم تا زمان جدائی جسم

تا مست شوم در عالم خود دگر 

رنج سخنِ چشمانِ کسان را نکشم 
 
حکیمان کجائید که حال ندارد ز جسم
ولی روح شاداب و خرم 

می ترسم او هم غم آلود شود در این دنیا 
 
ز حرف زیاد است و ندانم چه گوییم




[ یکشنبه 22 آبان 1390 ] [ 08:20 ب.ظ ] [ دل تنها ] نظرات



      قالب ساز آنلاین