تبلیغات
دل تنهای من - داستانهای دلم






دل تنهای من

مهر صفا عشق


به نام تنها ترین ها
نوجوان دانا

کودکی در شهری زندگی می کرد او انقدر کتاب خوانده بود وبه جای بازی با هم سن سالان خود به دیدار پیرمردان می رفت و با آنها هم کلام می شود واز آنها سوال های گونا گون می کرد .
روزی او در خیابان پیر مرد سال  خورده ای را دید
که موهایش ژولیده ولباسهای کهنه بر تن داشت
نگاهی کرد و به خود گفت: چرا او این گونه است و به جلو رفت و گفت سلام بر پیر مرد سال خورده
سوالی ذهن من را مشغول کرده است .
پیر مرد متعجب شد از این که هم سن سال های او در خیابان مشغول بازی هستند اما او در دستانش  کتاب های زیادی است.
و این چنین گفت :.ای پسر جان من نیز سوالی از تو دارم اگر پاسخ شایسته ای دریافت کنم من هم پاسخ تو را می دهم.
آن کودک گفت: بفرمائید خوشحال می شوم پاسخی برای سوال تان داشته باشم
پیرمرد گفت: من دوستان تو رو می بینم که در خیابان مشغول بازی هستن وشادی اما تو چرا هیچ اشتیاقی به بازی نداری من هم که به سن تو بودم یک لحضه آرام قرار نداشتم.
کودک مقداری فکر کرد وگفت: من پاسخ شایسته ای دارم اما به شرطی پاسختان را می دهم که شما نیزبه تمام سوال هایم پاسخ دهید حتا اگر شده چندین روز در این شهر بمانید .
پیرمرد لب خندی زد وپیش خود گفت: چه کودکی! با حساب وکتاب پیش میرود. وحال مگر چه می خواهد بگوید. پاسخ سوال این پسرک را در زمان کوتاهی   می دهم.
پیرمرد شرط را قبول کرد و گفت باشد پسر جان قبول است.
کودک که در قبل با هم نشین شدن با دیگران فهمیده بود که پیرمردان چیزهای زیادی برای گفتن دارند .
یک بار دیگر گفت: باشد می گویم اما حرف  مرد یکی است ..
روزی در یک مهمانی بودم که دیدم بزرگ تر ها وبزرگان در حال صحبت هستن و یک باره جمله ای نظر من را جلب کرد. که آنها می گفتن که ِیک شبه نه می شود عالم شد ونه پول دار .برای من جالب بود وبه جمع آنها رفتم که به آنها بگوییم آیا کسی پاسخ سوال من را میداند؟
.

همه باهم گفتن بگو ببینیم چی می گی.
 گفتم چه کسی میداند که به چه صورت می شود در یک شب عالم شد ودرشب دیگر ثروت مند.
 آنها همه خندیدد وگفتن برو پسر جان بازی ات را کن اگر تو دانستی به ما هم بگو
 .ها ها ها ها
ومن نیز ازآن روز دنبال پاسخ هستم.
پیرمرد ژولیده که از صحبتهای آن کودک متعجب شده بود .وپاسخ سوال آن کودک را نیز می دانست
 .گفت :حال بگو ببینم چه می خواستی بگوئی
پسرَک گفت راز این ژنده پوشیه تو در چیست؟ 
پیرمرد این چنین پاسخ داد.
سلطانی بودم ز مال منال فراوان  
زمن همه مستی و غروربود و تکبر
و الان زبیچاره و عجز و نیازم
رازی که بر غیر نگفتم و نگویم
بر تو بگویم که تو لایق این رازی

 پسر بچه گفت:خوب ممنون از این که پاسخ من را دادی
حال به من بگو که تو جواب سوال مرا می دانی
پیر مرد گفت :آری برای یکی از سوال هایت پاسخی دارم 
می دانم که چگونه یک شبه می شود به ثروت رسید
اول به عنایت خدا بستگی دارد و خودت
پسرک خنده ای کرد وگفت: من می خواهم بدانم

پیرمرد این چنین گفت: من این راز را بر تو آشکار می کنم 
اما وقتی که تو به من به گوئی که چگونه می شود در شبی عالم شد
پسرک پاسخی نداشت .
پیر مرد گفت :اگر جواب را پیدا کردی می توانی نزد من بیائی تا راز را بر تو آشکار کنم
 

ادامه دارد تقدیم به شکیبا 



[ چهارشنبه 11 آبان 1390 ] [ 04:00 ق.ظ ] [ دل تنها ] نظرات



      قالب ساز آنلاین