تبلیغات
دل تنهای من - از خودم بگم






دل تنهای من

مهر صفا عشق

سلام می خوام از خودم بگم, چون کسی جز خدا من رو هنوز نمی شناسه.
من داوود متولد 1368.11.19 , از وقتی که یادم میاد بچه ای شلوغی بودم و همیشه سخنران تو کلاس درس, از چیزائی تعریف می کردم که واقعیت داشتن اما همه فکر می کردن که خالی بندی می کنم. با همه بحث می کردم .یادمه زمانی که معلم می خواست امتحان بگیره بچه کلاس دست به دامن من می شدن که برم با معلم سر صحبت
 رو باز کنم

 و حسابی وقت کلاس رو بگیرم, تا معلم درس از کسی  نخواد.
منم که چون کتاب زیاد می خوندم و اون زمان درباره هرچیزی که فکرش رو بکنید اظلاعات داشتم , تاز ه اینم بگم میرفتم درباره اون چیزی که معلم خوشش میومد بحث می نداختم , تا حسابی وقت کشی بشه .
 یک روز یاذم میاد با دوستم تو جوب آب یک سفال شکسته پیدا کردیم, و چون زنگ آخر تاریخ جغرافیا داشتیم ,خوراک معلم بود اون کوزه شکسته,  چه بحثی انداختم اون موقع , که گفتم این کوزه برای قبل هخامنشیانه و اونم  که 
می گفت نه برای دوران اسلامیه ,یادم میاد معلم لای کتاب رو باز نکرد هیچ ,حتی زنگم خورده بود, تو راه هنوزه داشتتیم بحث می کردیم .اون موقع من سوم راهنمائی بودم . یادش بخیر  
بگذریم ما سه سال تو سوم بودیم تا تونستیم سوم یا سیکل رو بگیریم . آهای خنگ خودتی, نه گفتم که ,به فکر همه چیز بودم بجزء درس 
تو کلاس درس زمانی که معلم درس میداد یا من خواب بودم یا داشتم طرح های اقتصادی خیلای رو تو دفتر م می نوشتم

همش دنبال یک راهی بودم که زود پول دار بشم . آخه اون موقع سرگذشت بنیان گذار شرکت ماکروسافت رو خونده بودم . که با هیچ کارش رو شروع کرد و اما حالا یکی از پول دارهای این  زمین شده بود.
 من همش به فکر خیال پردازی و ایده پردازی بودم 
 راستس اینم بگم من تو ادبیات فارسی خیی ضعیف بودم همیشه 
املاء تک می گرفتم .

تا این که بزرگ شدم و روزگار طوری شد که قلم وکاغذ شده بود مونسم  . 
بگذریم  ادامه باشه برای بعد چشام در د گرفت.


[ شنبه 18 شهریور 1391 ] [ 01:11 ق.ظ ] [ دل تنها ] نظرات



      قالب ساز آنلاین