تبلیغات
دل تنهای من - رومان






دل تنهای من

مهر صفا عشق

سلام پیش خودم  گفتم بهتر رومانم رو تموم کنم رفتم سراغ دفترم . 
بعد یک سال رومان نیمه تموم خودم رو باز کردم . 

نمی دونم چرا دلم به کار نمیره نمی تونم تایپش کنم . تا اینجا تایپ کردم . بخونید و نظر بدید .

هوا سرد شده بهتر که بریم خونه.

نه من این سرما رو دوست دارم. اگه تو سردته برو خونه این سرما من رویاد قدیم ها می ندازه .

 زمانی که بچه بودم تو حیاط خان جون با بچه های فامیل بازی میکردیم . بعد سی سال انگار همین

 دیروز بود. چه زود گذشت توی یه چشم بهم زدن سن رسید به چهل .

 ای خدا دلم باز گرفت . حمید دلم برای مادرم تنگ شده

حمید:بس کن ندا جان باز می خوای افسرده بشی فراموش کن دیگه خاطرات گذشته رو .دوست

 ندارم باز غم گین بشی عزیزم

ندا:مگه میشه کسی  خاطرات خودش رو فراموش کنه. خاطرات هرکسی تا آخر عمرش با هاش

 می مونه. حالا چه خوب. یا بد

حمید: درسته ولی توبا مورور کردن اونها باز غم گین و

افسرده میشی من هم نمی خوام تو رو این جوری ببینم.

بیا بریم خونه برف گرفت.  ندا:باشه بریم

اونها از روی صندلی که رو به استخر خونشون بود بلند شدن وبه طرف خونه رفتن .ندا بر روی

 صندلی کنار شومینه نشصت و به آتیش درون شومینه نگاه می کرد وبه فکر فرو رفت

حمید با دو فنجان قهوه به سمت ندا رفت 

 حمید:بیا بخور آروم میشی

 ندا:ممنونم عزیزم چرا تو زحمت کشیدی می گفتی خودم میرفتم می آوردم.

 حمید:چه زحمتی گلم به چی فکر می کردی دیدم که به فکر

 فرو رفتی چنان  داشتی به شومینه نگاه می کردی که حتی پلک هم نمی زدی


نگفتم دیگه  به  گذشته فکر نکن!این جوری هم خودت افسرده میشی هم من


وقتی تو رو این   جوری می بینم ناراحت میشم.


ندا:حمید جان به چیزی فکر می کردم که از زمان جونیم دارم بهش فکر می کنم


حمید:به چی؟


ندا:به دادا  شم    فکر می کردم

 



[ دوشنبه 17 مهر 1391 ] [ 12:46 ق.ظ ] [ دل تنها ] نظرات



      قالب ساز آنلاین